هممون رفتنی هستیم...


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 194
بازدید دیروز : 691
بازدید هفته : 4844
بازدید ماه : 19659
بازدید کل : 131755
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 194
:: باردید دیروز : 691
:: بازدید هفته : 4844
:: بازدید ماه : 19659
:: بازدید سال : 131755
:: بازدید کلی : 131755

RSS

Powered By
loxblog.Com

هممون رفتنی هستیم...
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 17:25 | بازدید : 640 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون

کنم

گفت: من رفتني ام!

....

 

 

گفتم: يعني چي؟


گفت: دارم ميميرم


گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟


گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.


گفتم: خدا کريمه، انشالله که بهت سلامتي ميده


با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟


فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش


گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از

خونه بيرون نميومدم


کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن


تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم


خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم


اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو

کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد


با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن


آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی


سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم


بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم


ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم


گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب

کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم


الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم


حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين


خوب شدن منو قبول ميکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن


خوب شدنشون واسه خدا عزيزه


آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم:


راستي نگفتي چقدر وقت داري؟


گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!


يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب


گفتم: مگه بيماريت چيه؟


گفت: بيمار نيستم!


گفتم: پس چي؟


گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم


گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه مارفتني


هستيم وقتش فرقي داره مگه؟


باز خنديد و رفت

همه رفتنی هستیم یا امروز یا فردا


وقتش فرقی داره مگه ؟




:: موضوعات مرتبط: گوناگون , داستانک , متن زیبا , ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن زیبا , متن زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , خدا , مرگ , داستانی درمورد مرگ , زندگی , داستانی درمورد زندگی , متن زیبا درمورد مرگوزندگی ,
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
solaleh20 در تاریخ : 1391/7/26/3 - - گفته است :
خوش به حال کسی که به این درک رسیده باشه و عمل کنه. یه جوری چسبیدیم به زندگی که انگار نه انگار یه روزی شاید همین فردا باید بارو بندیلو جمع کنیم و بریم...
خوش به حالش...
خدا قسمت ما هم کنه این معرفتو ...


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: