داستانک...


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 277
بازدید دیروز : 446
بازدید هفته : 2575
بازدید ماه : 20610
بازدید کل : 110558
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 277
:: باردید دیروز : 446
:: بازدید هفته : 2575
:: بازدید ماه : 20610
:: بازدید سال : 110558
:: بازدید کلی : 110558

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
دو شنبه 28 اسفند 1391 ساعت 13:3 | بازدید : 545 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

  مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.



مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد.

 

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ،

 

بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند :

 

این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.



سپس بدون این که پاکت را باز کنند ،

 

آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ...

 

هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده

 

و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند...

 

و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.


سال ها گذشت. پدر بازگشت،

 

ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،

 

از او پرسید : مادرت کجاست ؟

 

پسر گفت : سخت بیمار شد

 

و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.


پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟

 

برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

 

پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟

 

پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ،

 

او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .



پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟

 

مگر نامه ای را که در آن از او خواستم

 

از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟

 

پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟

 

پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد

 

الآن هم در زندگی با او بدبخت است.

 

پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم

 

این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟

 

پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ،

 

سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد

 

که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!

 

رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!

 

من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم

 

و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم،

 

در حالی که تمام آن روش زندگی من است


.
.
.


ای کاش فکر می کردیم
.




:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد ارزش زندگی , داستانی درباره ی قرآن , قرآن , داستان آموزنده ,
|
امتیاز مطلب : 37
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: