داستان ...


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 302
بازدید دیروز : 349
بازدید هفته : 9798
بازدید ماه : 17199
بازدید کل : 107147
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 302
:: باردید دیروز : 349
:: بازدید هفته : 9798
:: بازدید ماه : 17199
:: بازدید سال : 107147
:: بازدید کلی : 107147

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان ...
جمعه 25 فروردين 1391 ساعت 15:22 | بازدید : 400 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

   داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها
 
بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 
ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم
 
گرفت تنها از کوه بالا برود.او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته
 
رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و
 
شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا
 
کاملاٌ تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا
 
را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت
 
انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت،
 
در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت
 
هر چه تمامتر سقوط کرد..سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات
 
سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد.
 
داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد
 
طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.حلقه شدن
 
طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت،
 
چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی
 
از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.- واقعاٌ فکرمیکنی
 
میتوانم نجاتت دهم.- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.-
 
پس آن طناب دور کمرت را ببربرای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را
 
فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند
 
.روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند
 
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین
 
فاصله داشت!!و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟
 
آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
 
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشودهیچگاه نگویید
 
 که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.هیچگاه تصور نکنید
 
که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست  
 
 




:: موضوعات مرتبط: گوناگون , ,
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: