قیمت تو چقدر است؟


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 232
بازدید دیروز : 357
بازدید هفته : 1523
بازدید ماه : 19558
بازدید کل : 109506
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 232
:: باردید دیروز : 357
:: بازدید هفته : 1523
:: بازدید ماه : 19558
:: بازدید سال : 109506
:: بازدید کلی : 109506

RSS

Powered By
loxblog.Com

قیمت تو چقدر است؟
چهار شنبه 21 بهمن 1394 ساعت 16:39 | بازدید : 856 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
 

گویند از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای
 
در جهان است پرسیدند:
 
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
 
او در پاسخ گفت :
 
"زادگاه من انگلستان است.
 
در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم
 
و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم،
 
هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم. 
 
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم
 
و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم
 
و از او درخواست پول کردم.
 
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت:
 
به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم.
 
پرسیدم : چه معامله‌ای ...!؟
 
گفت: ساده است.
 
یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم.
 
 گفتم: عجب حرفی می‌زنید آقا،
 
یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم ...!؟
 
 - بیست پوند چطور است؟ 
 
 - شوخی می کنید؟! 
 
 - بر عکس، کاملا جدی می گویم.
 
 - جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.
 
 او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید. 
 
گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید،
 
من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد.
 
 گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد،
 
پس قیمت قلب تو چقدر است؟
 
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟
 
لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت!؟
 
گفتم: بله، درست فهیمیده‌اید. 
 
گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی،
 
اما داری گدایی می‌کنی ...!
 
از خودت خجالت نمی‌کشی .!؟

گفته‌ی او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد.
 
ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام
 
اما این بار مرد ثروتنمدی بودم
 
که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به دست آورده بود. 
 
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم
 
و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم ..."
 
 
 

   قصه ها  برای بیدار کردن ما نوشته شدند،
 
اما تمام عمر،  ما برای خوابیدن از آنها استفاده کردیم ...
 




:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستانک ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: