گفتگو با خدا...


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 183
بازدید دیروز : 691
بازدید هفته : 4833
بازدید ماه : 19648
بازدید کل : 131744
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 183
:: باردید دیروز : 691
:: بازدید هفته : 4833
:: بازدید ماه : 19648
:: بازدید سال : 131744
:: بازدید کلی : 131744

RSS

Powered By
loxblog.Com

گفتگو با خدا...
سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 14:0 | بازدید : 448 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است،
 
چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند
 
که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند
 
و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.

- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند
 
به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
 
و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.

دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…

بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری
 
که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد،
 
تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد
 
عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد
 
ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.

- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است
 
که نیازمند کمترین هاست.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند
 
اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.

و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه…
 
 




:: موضوعات مرتبط: مناجات , ,
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: