تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،

 

  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

 

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد،

 

چون امروز اطاعتش نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود،

 

چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

 

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم،

 

چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد،

 

چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

 

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست،

 

چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد،

 

چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت،

 

چون به یادش نبودیم.

 

تبیان

+نوشته شده در چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:,ساعت19:19توسط بی همتا | |

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

 

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

 

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .

 

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

 

شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

 

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید

 

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

 

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است

 

با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق...

 

که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد

 

نه رابطه خاص تو باکسی

 

· موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

 

فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

 

زلال که باشی، آسمان در توست.

 

منبع((تبیان))


+نوشته شده در چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:,ساعت19:14توسط بی همتا | |

روزی مجنون از میان سجاده ی مرد نمازگزاری عبور کرد؛

 مرد گفت: مگر نمیبینی با معشوق خود رازو نیاز میکنم؟

مجنون گفت: من که در پی لیلی هستم تو را ندیدم، تو که عاشق خدا هستی

چگونه مرا دیدی؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 13 تير 1391برچسب:,ساعت18:32توسط بی همتا | |

 

 
دلت را خانه ما كن ، مصفا كردنش با من 

به ما درد دل افشا كن ، مداوا كردنش با من
 
اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را 

بیا یك لحظه با ما باش پیدا كردنش با من
 
بیفشان قطره اشكی كه من هستم خریدارش
 
بیاور قطره ای اخلاص ، دریا كردنش با من
 
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مكن بازآ 

در این خانه دق الباب كن، وا كردنش با من
 
به من بگو حاجت خود را اجابت می كنم آنی
 
طلب كن آنچه می خواهی ، مهیا كردنش با من
 
بیا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را 

بیاور نیك و بد را ، جمع و منها كردنش با من
 
چو خوردی روزی امروز خود را شكر نعمت كن
 
غم فردا مخور تامین فردا كردنش با من
 
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
 
بخوان این آیه ها تفسیر و معنا كردنش با من
 
اگر عمری گنه كردی ، مشو نومید از رحمت
 
تو نام توبه را بنویس ، امضاء كردنش با من
 
 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت23:9توسط بی همتا | |

 

ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید

از ناجوانمردیهــا

ناراستی ها

نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

ملاصدرای شیرازی

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت23:5توسط بی همتا | |

 


ماه من غصه چـــــرا ؟

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است...

این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچیــن...

ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت

و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟

 

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت23:2توسط بی همتا | |

 

قلب من
 
قالی خداست
 
تاروپودش از پر فرشته هاست
 
پهن کرده او دل مرا
 
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
 
برق می زند
 
قالی قشنگ و نو نوار من
 
از تلاش آفتاب
 
شب که می شود، خدا
 
روی قالی دلم
 
راه می رود
 
ذوق می کنم، گریه می کنم
 
اشک من ستاره می شود
 
هر ستاره ای به سمت ماه می رود
 
یک شبی حواس من نبود
 
ریخت روی قالی دلم
 
شیشه ای مرکّب سیاه
 
سال هاست مانده جای آن
 
جای لکه های اشتباه
 
ای خدا به من بگو
 
لکه های چرک مرده را کجا
 
خاک می کنند؟
 
از میان تاروپود قلب
 
جای جوهر گناه را چطور
 
پاک می کنند؟
 
آه
 
از این همه گناه و اشتباه
 
آه نام دیر تو است
 
آه بال می زند به سوی تو
 
کبوتر تو است
 
قلب من دوباره تند تند می زند
 
مثل اینکه باز هم خدا
 
روی قالی دلم، قدم گذاشته
 
در میان رشته های نازک دلم
 
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
 
قلب من چقدر قیمتی است
 
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
 
این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است
 
هدهد است
 
می پرد به سوی قله های قاف دوست...^
 
 
 
«روی تخته سیاه جهان باگچ نور بنویس» عرفان نظر اهاری
 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت15:55توسط بی همتا | |

 

 
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...
 
 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت15:25توسط بی همتا | |

 

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است . . .

 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت15:22توسط بی همتا | |

 

 
عقل، جاده ی پر پیچ و خمی است که “تا” خدا می رسد
و عشق، جاده ی مستقیمی که “به” خدا می رساند . . .
 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت15:15توسط بی همتا | |

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا 

 

 خانه اي دارد کنار ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتي از الماس خشتي از طلا

 

پايه هاي برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختي نشسته با غرور

 

ماه برف کوچمي از تاج او 

 

 هر ستاره، پولکي از تاج او

 

اطلس پيراهن او، آسمان

 

نقش روي دامن او، کهکشان

 

 رعدو برق شب، طنين خنده اش

 

سيل و طوقان، نعره توفنده اش

 

دکمه ي پيراهن او، آفتاب

 

برق تيغ خنجر او مهتاب

 

 هيچ کس از جاي او آگاه نيست

 

هيچ کس را در حضورش راه نيست

 

بيش از اينها خاطرم دلگير بود 

 

 از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

 

خانه اش در آسمان، دور از زمين

 

بود، اما در ميان ما نبود

 

مهربان و ساده و زيبا نبود

 

در دل او دوست جايي نداشت

 

مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا

 

 از زمين، از آسمان، از ابرها

 

زود مي گفتند: اين کار خداست

 

پرس وجو از کار او کاري خداست

 

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است

 

آب اگر خوردي، عذايش آتش است

 

تا ببندي چشم، کورت مي کند

 

 تا شدي نزديک، دورت مي کند

 

کج گشودي دست، سنگت مي کند

 

کج نهادي پاي، لنگت مي کند 

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

 

خواب هايم خواب ديو و غول بود

 

خواب مي ديدم که غرق آتشم

 

در دهان اژدهاي سرکشم

 

در دهان اژدهاي خشمگين

 

بر سرم باران گرز آتشين

 

محو مي شد نعرهايم، بي صدا

 

در طنين خنده اي خشم خدا

 

نيت من، در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه مي کردم، همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن يک درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه

 

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله 

 

سخت، مثل حل صدها مسئله

 

مثل تکليف رياضي سخت بود

 

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

تا که يک شب دست در دست پدر

 

 راه افتادم به قصد يک سفر

 

در ميان راه، در يک روستا

 

خانه اي ديدم، خوب و آشنا

 

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟

 

گفت اينجا خانه ي خوب خداست

 

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند

 

 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد

 

با دل خود، گفتگويي تازه کرد 

 

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين

 

خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

 

گفت: آري، خانه اي او بي رياست

 

فرش هايش از گليم و بورياست

 

مهربان و ساده و بي کينه است

 

مثل نوري در دل آيينه است

 

عادت او نيست خشم و دشمني

 

نام او نور و نشانش روشني

 

خشم نامي از نشاني هاي اوست

 

حالتي از مهرباني هاي اوست

 

قهر او از آشتي، شيرين تر است

 

مثل قهر مادر مهربان است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

 

قهر هم با دوست معني مي دهد

 

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست

 

قهر او هم نشان دوستي ست

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

 

 اين خداي مهربان و آشناست

 

دوستي، از من به من نزديکتر

 

آن خداي پيش از اين را باد برد

 

نام او را هم دلم از ياد برد

 

 آن خدا مثل خواب و خيال بود

 

چون حبابي، نقش روي آب بود

 

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

 

دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

 

سفره ي دل را برايش باز کنم

 

مي توان درباره ي گل حرف زد

 

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مقل باران راز گفت

 

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

 

مي توان با او صميمي حرف زد

 

مثل باران قديمي حرف زد

 

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

 

با الفباي سکوت آواز خواند

 

مي توان مثل علف ها حرف زد

 

با زباني بي الفبا حرف زد

 

مي توان درباره ي هر چيز گفت

 

مي توان شعري خيال انگيز گفت

 

مثل اين شعر روان و آشنا:

 

پيش از اينها فکر مي کردم خدا

 

 

+نوشته شده در یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,ساعت15:9توسط بی همتا | |

 

خدای من، آیا اقرارم به گناه در پیشگاه مقدست سودی برایم خواهد داشت؟
 
 و آیا اعترافم به زشتی هایی که در برابرت مرتکب شدم، نجاتم خواهد داد؟

+نوشته شده در یک شنبه 4 تير 1391برچسب:,ساعت13:37توسط بی همتا | |

 

 خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
 
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی

بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
 
 خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی

بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟
 

+نوشته شده در یک شنبه 4 تير 1391برچسب:,ساعت13:31توسط بی همتا | |