تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا)

+نوشته شده در دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:,ساعت13:58توسط بی همتا | |

فرشته اي در خياباني قدم ميزد دردست راست او يك مشعل بود

ودردست چپش يك سطل آب

رهگذري ازفرشته پرسيد : باآب وآتش چه ميخواهي بكني ؟

فرشته پاسخ داد:

بامشعل ميخواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم

وبا سطل آب هم ميخواهم آتش جهنم رافرو نشانم

آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خدا چه كساني هستند

دنيا جاي سودا گري نيست

+نوشته شده در دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:,ساعت13:28توسط بی همتا | |



پرسیدم: چه عملی از بندگان بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید…

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانید…


اینكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنید…

و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید…

اینكه شما به قدری نگران آینده‌اید كه حال را فراموش می‌كنید،

در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را…



این كه شما طوری زندگی می‌كنید كه گویی هرگز نخواهید مرد…

و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد كه گویی هرگز زنده نبوده‌اید…


سكوت كردم و اندیشیدم،

در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن…


پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد: بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌كشد…
ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است…



بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد،

زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از كردار و اخلاق خود شماست



بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند، از آنجایی كه هر یك از شما…

به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد…



بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند

ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند…



بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست…



بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا می‌دارند…

مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید…



بیاموزید كه كه دونفر می‌توانند به چیزی یكسان نگاه كنند…

ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود…



بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید،

تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید...



بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد…

به خاطر داشته باشید كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند،

مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی ،

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود…

+نوشته شده در دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:,ساعت3:4توسط بی همتا | |

 تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
 
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟




تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد 




و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟ 




تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟ 





تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟ 




تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟ 

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است… 





تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟! 

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟ 

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد! 

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟



نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟ 



جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی 



+نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت14:57توسط بی همتا | |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود


تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت


ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب



بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد


هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت


نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی


آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک


یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست


ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر


در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو


ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم


دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود


نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار


ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد


مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان


چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود


گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش


صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور


لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات


خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین


بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود


در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین


دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند


غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه


صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده


سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد


گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را


اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده



مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است


بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است


اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)



دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله




با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست




سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد




اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است




پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید




اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود




بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است




تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده




اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد




حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت




نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من




گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم




هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است




در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم




باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت




آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است





+نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت13:39توسط بی همتا | |

میدانم بابا دو بخش است

بخشی در صحراو بخشی بر نیزه...

اما اینکه عمو چند بخش است فقط بابا میداند وبس...

+نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت11:52توسط بی همتا | |

بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟

 مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام .

خدایا همین یکبار ..همین یک آرزو....

و این آخرین آرزوی من است....


فرشته خندید و با خود گفت : چه دروغ بزرگی آخرین آرزو !!!

تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده...

خدا خندید و گفت : دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد

: یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند

و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند

و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است

و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند

و طلب از بین رفتنش را می کنند!!حال آنکه برای آنها بهتر است....


فرشته گفت : و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند

و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد

سه حالت دارد : اول آنکه به صلاحشان نیست ،

دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید

که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز

را برای آنها مهیا می کند....

+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت14:7توسط بی همتا | |

 

به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
 
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
 


خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
 

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط یک چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

و با بی پروایی از آن درگذریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!


+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت13:33توسط بی همتا | |

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
 
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
 
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم
 
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
 

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
 
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
 
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود


+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت13:16توسط بی همتا | |

من امروز مثل آسمان خدا


دلم بارانیست


پاک است و خداییست

به دور از ویرانیست



مثل باران زلال و بی ریا شده ام

از همه این نگاه های بی جان و بی رمق


جدای جدا شده ام .

 

 


امروز دلم سخت هوای خواندن دارد


از برگ و نفس و گل و شقایق


هزار حرف و گفتن دارد


امروز مثل یک دخترک عاشق بی چتر و قرار

زیر باران خواهم رفت


از تمام این احساس های کبود


آسان خواهم جَست



بال خواهم زد ، پر خواهم کشید


بی تاب خواهم شد

شعر خواهم گفت


برای گنجشک های خیس بارانی


آواز خواهم خواند


من به همه عابران خسته و بی دل


لبخند خواهم زد

و تمامِ قانون دیروزهای تلخ را


برهم خواهم زد

 

+نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت13:1توسط بی همتا | |

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم


همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید


من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد

همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند

گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


حالا یادت آمد من کی هستم

خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:,ساعت11:37توسط بی همتا | |

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

 
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت

برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد


زمان از شما قدرتمندتر است


پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

+نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391برچسب:,ساعت11:25توسط بی همتا | |

دلم هوای دیروز را کرده ،


هوای روزهای کودکی را ..


دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد !


.
.
.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم ؛


الفبای زندگی را ..

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند .


دلم میخواهد اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشید


این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو !


دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم .


دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد ؟؟؟؟ ..


راستی خدا!


دلم ، فردا هوای امروز را می کند؟؟!

+نوشته شده در دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:,ساعت20:34توسط بی همتا | |

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬

 به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید

مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده

آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود

و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته

شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد

و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !!!

+نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391برچسب:,ساعت17:12توسط بی همتا | |

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

 

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

 

 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم


اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

 

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

 

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد


چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

 

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد


اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

 

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 

علیرضا قزوه

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:,ساعت13:7توسط بی همتا | |

آرتور اش قهرمان افسانه‌ای تنیس هنگامی که تحت عمل

جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده،

به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سرتاسر جهان

نامه‌هایی محبت‌آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

“چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”

 

 

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس

علاقه‌مند شده و شروع به آموزش می‌کنند. حدود پنج میلیون

از آن‌ها بازی را به خوبی فرا می‌گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه‌ای را می‌آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می‌کنند.

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی‌تر راه می‌یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را

می‌یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه‌نهایی راه می‌یابند

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست‌هایم می‌فشردم

هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟


و امروز وقتی که درد می‌کشم،

باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم: چرا من؟

منبع :عاشقانه ها

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391برچسب:,ساعت13:2توسط بی همتا | |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

......
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در یک شنبه 14 آبان 1391برچسب:,ساعت13:50توسط بی همتا | |

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست


دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

+نوشته شده در یک شنبه 14 آبان 1391برچسب:,ساعت13:44توسط بی همتا | |

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:

دنیا را دوست داری؟ گفت: بسیار.

پرسید: برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت : بلی .

سپس عارف گفت: در اثر کوشش، آن چه می خواهی بدست آوری؟

گفت: متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.

عارف گفت:

این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،

پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده

و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟

دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم

یارب چه شود آخرت ناطلبیده‬

+نوشته شده در پنج شنبه 11 آبان 1391برچسب:,ساعت13:47توسط بی همتا | |

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند :چه می کنی ؟

پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست
 
و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
 
و این آب فایده ای ندارد
گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
 
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
 
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
 

+نوشته شده در شنبه 6 آبان 1391برچسب:,ساعت17:23توسط بی همتا | |

یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست .
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت

و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین

( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند .

زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود .

کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت .

دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز

برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود .

کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند .....


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت16:51توسط بی همتا | |

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است.

مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت

و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد.


حكايت اين است :

....


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت16:20توسط بی همتا | |

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت .

او به خدا گفت :

خداوند ، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند.

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی ازآنها را باز کرد .


مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد

بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود.

آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.

افرادی که دور میز نشسته بودند ،

لاغرمردنی و مریض حال بودند و به نظر قحطی زده می آمدند.

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند

که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود

و هرکدام از آنها به راحتی می توانستند

دست خود را داخل خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند ،

اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود،

نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.


خداوند گفت تو جهنم را دیدی. حال نوبت بهشت است.


آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افرادی دور میز.

آنها هم مانند اتاق قبل، همان قاشق های دسته بلند را داشتند،

ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند و می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: خداوندا ، نمی فهمم. چه رازی در این میان است؟

خداوند پاسخ داد: ساده است . فقط احتیاج به یک مهارت دارد.

اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند،

درحالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند

http://ma3ta.com/post/tag/%D9%85%D8%AA%D9%86%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت14:7توسط بی همتا | |

با دیدگانی تار... می نویسم... برای تو و برای دل!

دل ! .... این دل تنگ و تنها... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی!.... در تار و پود لحظاتم.... اما...

اما..... سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده....


چشمانم را از من مگیر... بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم...

برای تو و از تو !.... تویی که مهربانترینی...

خدایا !.......... دریاب حال مرا که.... از وصف حالم عاجزم.... و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !.... صبر را به من هدیه کن!



خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد...

و مگذار! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا! مواظبم باش! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش!

خدای مهربانم ای بی کران نازنین!... عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی!


بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن... ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان... تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت...

با من بمان.... خدا.... با من که توتنها نگهدار منی!

به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم

http://ma3ta.com/post/tag/%D9%85%D8%AA%D9%86%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت14:3توسط بی همتا | |

آدمي به خودي خود نمي افتد...اگر بيفتد

از همان سمتي مي افتد كه به خدا تكيه نكرده است

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت14:2توسط بی همتا | |

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت13:54توسط بی همتا | |

خدایا : «چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود

، خواهم دانست .

خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ،

قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.


تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛

نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت13:47توسط بی همتا | |

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که :

عشق زاییده تنهایی است…. و تنهایی نیز زاییده عشق است…

تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد …. کسی در پیرامونش نباشد!


اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی

و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!

برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند…

و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛

در انبوه جمعیت نیز تنهاست ……

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت13:45توسط بی همتا | |

پروردگارا

به من تو فیق عشق بی هوس،

تنهایی در انبوه جمعیت

و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند عنایت فرما

 

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت13:43توسط بی همتا | |

خدایا به من زیستنی عطا کن

که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

دکترشریعتی

+نوشته شده در چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:,ساعت13:40توسط بی همتا | |