عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 353
بازدید دیروز : 296
بازدید هفته : 5664
بازدید ماه : 6541
بازدید کل : 67478
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 353
:: باردید دیروز : 296
:: بازدید هفته : 5664
:: بازدید ماه : 6541
:: بازدید سال : 67478
:: بازدید کلی : 67478

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
یک شنبه 5 خرداد 1392 ساعت 1:26 | بازدید : 410 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 



https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی زندگی منصفانه , داستانی درباره ی حج , داستانی درباره ی روزی رسانی خدا , حج , حج واقعی , داستانی بسیار زیبا , داستانی درباره ی پاداش عمل , داستان واقعی , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
شنبه 21 ارديبهشت 1392 ساعت 18:17 | بازدید : 1318 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،

 

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا

 

حمل می کرد ...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی حضرت سلیمان , مورچه و حضرت سلیمان , داستان کرم , کرم , داستان آموزنده , داستانی آموزنده درباره ی روزی رسانی خدا ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
شنبه 31 فروردين 1392 ساعت 13:27 | بازدید : 396 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید

 

که مشغول جابجا کردن خاک هایپایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:


معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی

 

به وصال من خواهی رسید و من بهعشق وصال او می خواهم

 

این کوه را جابجا کنم.


حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

 

این کار راانجام بدهی.


مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود

 

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کردو گفت:

 

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،

 

پیامبری را به خدمت موری در میآورد...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی حضرت سلیمان , مورجه و حضرت سلیمان , داستان مورچه , داستان عشق یک مورچه , داستان عشق ,
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
“رازهای تصمیمات خدا”
جمعه 23 فروردين 1392 ساعت 13:3 | بازدید : 422 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

شهسواری به دوستش گفت:

 

بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

 

میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،


وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.


دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….


وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

 

سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید


شهسوار اولی گفت:می بینی؟

 

بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم

 

.محال است که اطاعت کنم !


دیگری به دستور عمل کرد.

 

وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید،

 

سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده


بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند

 


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی تصمیمات خدا , داستانی درباره ی حکمت تصمیمات خدا ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟
جمعه 9 فروردين 1392 ساعت 10:31 | بازدید : 629 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید

پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است

یا تربیت خانوادگی شان؟


شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است

ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : ...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان کوتاه , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی تربیت , داستانی درباره ی اصالت , داستان های زیبا , داستانی آموزنده درباره ی تربیت , داستانی آموزنده درباره ی اصالت , داستان کوتاه , داستانک ,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
:: ادامه مطلب ...
وقت رسیدن مرگ...
شنبه 26 اسفند 1391 ساعت 11:43 | بازدید : 424 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...


مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت :


داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره.


همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... 

اون مرد گفت :


حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... 


مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...


مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...


مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد

 

 

و نوشت آخر لیستو منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...


مرگ وقتی بیدار شد گفت


: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

 

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و

 

میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!


نتیجه اخلاقی :

 

در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی زندگی منصفانه , داستانی درباره ی مرگ , ,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نجار زندگی
سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 21:47 | بازدید : 450 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد

تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن،

حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن

زمان این استراحت میخواست تا ...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان کوتاه , داستانی درباره ی زندگی , ,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
:: ادامه مطلب ...

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد