عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 312
بازدید دیروز : 357
بازدید هفته : 1603
بازدید ماه : 19638
بازدید کل : 109586
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 312
:: باردید دیروز : 357
:: بازدید هفته : 1603
:: بازدید ماه : 19638
:: بازدید سال : 109586
:: بازدید کلی : 109586

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
چهار شنبه 21 فروردين 1392 ساعت 15:32 | بازدید : 412 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

 

ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .

 

کنجکاو شد و پرسید ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟

 

جواب داد برای اسارت ادمیزاد .

 

طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان

 

طناب های کلفت هم برای انانی که دیر وسوسه میشوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت

 

وگفت اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند

 

و اعتماد به نفس داشتند پاره کردند و اسارت را نپذیرفتند .

 

مرد گفت طناب من کدام است؟

 

ابلیس گفت اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد.

 

ابلیس خنده کنان گفت عجب با این ریسمان های پاره هم می شود.

 

انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....!

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد شیطان , داستانی بسیار زیبا درباره ی شیطان , داستانی درباره ی ابلیس , داستانی زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی انسان های سست ایمان , انسان جاهل , داستانی درباره ی انسان نادان , داستانی زیبا درباره ی انسان های با ایمان , بندگی شیطان , داستانی زیبا درباره ی اسارت شیطان ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستانک...
دو شنبه 12 فروردين 1392 ساعت 1:17 | بازدید : 405 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد

و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!


بعد خطاب به فرعون گفت:

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟


شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد شیظان , داستانی درباره ی فرعون , ادعای خدایی فرعون , داستانی درباره ی ادعای خدایی فرعون , داستانی بسیار زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی علت سجده نکردن شیطان در برابر انسان , انسان جاهل , داستانی درباره ی انسان نادان ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان واقعی “انسانیت”
یک شنبه 11 فروردين 1392 ساعت 1:25 | بازدید : 516 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد ارزش زندگی , داستان آموزنده , داستان های آموزنده , داستانی درباره ی در کارگر , داستانی زیبا درباره ی بلند طبعی , داستانی زیبا درباره ی بلند نظری ,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
داستانک...
دو شنبه 28 اسفند 1391 ساعت 13:3 | بازدید : 544 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد

 

و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

 

فرزندانش ......................

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد ارزش زندگی , داستانی درباره ی قرآن , قرآن , داستان آموزنده ,
|
امتیاز مطلب : 37
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
یک شنبه 20 اسفند 1391 ساعت 19:9 | بازدید : 406 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی مردی جان خود را به خطر انداخت

 

تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.

 

اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند

 

هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند

 

حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.

 

ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.

 

آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


به نزدیک ترین صخره رساند.

 

و خود هم از آن بالا رفت.

 

بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

 

پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

 

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

 

مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست.

 

فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد ارزش زندگی ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
هممون رفتنی هستیم...
شنبه 22 مهر 1391 ساعت 17:25 | بازدید : 619 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون

کنم

گفت: من رفتني ام!

....
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: گوناگون , داستانک , متن زیبا , ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن زیبا , متن زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , خدا , مرگ , داستانی درمورد مرگ , زندگی , داستانی درمورد زندگی , متن زیبا درمورد مرگوزندگی ,
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
:: ادامه مطلب ...

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد