عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام ..ممنونم از نگاهتون..خوش اومدید... اگه دوست دارید مطالب مختلفی درباره ی طبیعت گردی، ساخت انواع کاردستی و کلی چیزای باحال دیگه اطلاعات کسب کنید خوشحال میشم به اینستاگرام ما سری بزنید قدمتونو روی چشم ما بذارید. @mahsano1372

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تا خدا (نردبانی برای نزدیکی به خالق بی همتا) و آدرس takhoda.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 327
بازدید دیروز : 446
بازدید هفته : 2625
بازدید ماه : 20660
بازدید کل : 110608
تعداد مطالب : 538
تعداد نظرات : 393
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 538
:: کل نظرات : 393

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 327
:: باردید دیروز : 446
:: بازدید هفته : 2625
:: بازدید ماه : 20660
:: بازدید سال : 110608
:: بازدید کلی : 110608

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستانک...
یک شنبه 20 بهمن 1392 ساعت 12:13 | بازدید : 426 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
سه شنبه 8 بهمن 1392 ساعت 16:3 | بازدید : 701 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد،

بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد.

پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
سه شنبه 8 بهمن 1392 ساعت 13:39 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود

 که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


بله، خدا وجود دارد.


بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:


آیا خدا وجود دارد؟


«بودا» پاسخ داد:


نه، خدا وجود ندارد.


اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید.

پاسخ بودا به او چنین بود:


خودت باید این را برای خودت روشن کنی.


یکی از شاگردان گفت:


استاد این منطقی نیست.

شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟


بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:


چون آنان سه شخص مختلف بودند

و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد:

عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درباره ی رسیدن به خدا , داستان زیبا درباره ی رسیدن به خدا , داستانی زیبا درباره ی بودا , بودا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:58 | بازدید : 490 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.

حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید

که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد

با اسبش به دهکده ی بعدی برود،

امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان

همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: فرانتس کافکا , داستان کوتاه , داستانک , داستان , داستان کوتاه ازفرانتس کافکا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 15:15 | بازدید : 445 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

صدفی به صدف مجاورش گفت:


در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،


دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.


صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:


ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.


من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.


ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.


در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.


به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:


آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات

 

در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: پائولو کوئلیو , داستان , داستان کوتاه , داستان کوتاه از پائولو کوئلیو ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 28 دی 1392 ساعت 14:59 | بازدید : 785 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
حضرت سلیمان (ع) از پیامبرانی بودند
 
 
که خداوند او را بر جن وانس و...مسلط نموده بود.
 
 
روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از جنهای بزرگ وگردنکش فرستاد،
 
 
تا چند ساعتی به میان مردم بروند وگردش کنند وسپس بازگردند
 
 
وبه اصحاب فرمود :در این سیر وسیاحت هر چه را از جن شنیدید
 
 
به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید برای من بیان کنید.
 
 
 
آنها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند
 
 
وامور زیر را از آن جن دیدند:
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان زیبا , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا درباره ی حضرت سلیمان , حضرت سلیمان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
شازده کوچولو...
پنج شنبه 26 دی 1392 ساعت 20:38 | بازدید : 390 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

روباه گفت:سلام

شازده کوچولو مودبانه گفت:سلام

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته است!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، آخرهنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

شازده کوچولو گفت:من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,یعنی "علاقه ایجاد کردن..."

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت : البته , تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی

مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر, و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر.

ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.

تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست...

و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو

همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه,خوب نگاه کن ؛

آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم.

به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده ای است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد،

و لی این جای تاسف است.

اما تو موهای طلایی داری.وچقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ؛

چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.

آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.

آخر گفت : بیزحمت...مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت:خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.

من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.

آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند

آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند,اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد

آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: واسه مخاطبی که نمیدونه خاصه , , , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
شنبه 14 دی 1392 ساعت 17:14 | بازدید : 438 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید
 
و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست
 
. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود
 
و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند
 
و در صورتی که آنرا پیدا کن
 
د و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد
 
وزیر هم عازم سفر میشود
 
و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف
 
به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم
 
باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود
 
در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار
 
از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت
 
بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم
 
اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد
 
چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری
 
وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد
 
ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی
 
اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است
 
تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش
 
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند
 
و آن کار را انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید
 
کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است
 
که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری
 
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستانک , داستان آموزنده ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک...
پنج شنبه 12 دی 1392 ساعت 16:48 | بازدید : 435 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.
 
او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند
 
و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد...
 
نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
 
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد
 
و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد
 
و آبزلال جوي را گل آلود كرد. بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد
 
و در پي او تمام گله پريد.
...چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
 
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
 
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
 
آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
 
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد
 
و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش
 
و گاهي آن را مي‌پرستد
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستانک , داستان آموزنده ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:45 | بازدید : 535 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
 
 
بهلول گفت:
 
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای،
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستانک ,
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
داستانک
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 14:41 | بازدید : 515 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )
ظهر یکی از روزهای رمضان بود.
 
حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامی‌ها غذا می‌برد
 
و آن روز هم داشت از خرابه‌ای که بیماران جزامی آنجا زندگی می‌کردند می‌گذشت.
 
جزامی ها داشتند ناهار می‌خوردند.
 
ناهار که چه، ته‌مانده‌ی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغال‌ها پیدا کرده بودند
 
و چند تکه نان. یکی از جزامی‌ها بلند میشه به حلاج می‌گوید: «بفرما ناهار!»
 
حلاج می‌پرسد: «مزاحم نیستم؟»
 
می‌گویند: «نه، بفرما.»
 
حسین حلاج پای سفره جزامی‌ها می‌نشیند.
 
یکی از جزامی‌ها می‌پرسد:
 
«تو چطور که از ما نمی ترسی.
 
دوستان تو حتی چندش‌شان می‌شود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟»
 
حلاج می‌گوید:
 
«خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمی‌آیند تا دلشان هوس غذا نکند.»
 
می‌پرسند: «پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟»
 
می‌گوید: «نشد امروز روزه بگیرم…»
 
حلاج دست به غذاها می‌برد و چند لقمه می‌خورد،
 
درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها به آنها دست زده بودند.
 
چند لقمه که می‌خورد، بلند می‌شود و تشکر می‌کند و می‌رود.
 
موقع افطار حلاج لقمه‌ای در دهان می‌گذارد و می‌گوید:
 
«خدایا روزه من را قبول کن.»
 
یکی از دوستاش می‌گوید:
 
«ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار می‌خوردی!»
 
حسین حلاج در جوابش می‌گوید: «او خداست. روزه‌ی من برای خداست.
 
او می‌داند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم.
 
دل بنده‌اش را می‌شکستم، روزه‌ام باطل می‌شد یا با خوردن چند لقمه غذا؟»
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان زیبا , داستان کوتاه ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستانک...
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 3:20 | بازدید : 503 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند

 
و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
 
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد،
 
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد،
 
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
 
«قیمت جهنم چقدر است؟»
 
 
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
 
 
 
مرد دانا گفت: «بله جهنم.»
 
 
کشیش بدون هیچ فکری گفت: «۳ سکه.»
 
 
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
 
 
کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: «سند جهنم»
 
 
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
 
سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: «من تمام جهنم را خریدم،
 
 
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
 
 
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!»


 

 

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان آمونده ,
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
داستانک...
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 3:12 | بازدید : 471 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 


 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها

 
به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند
 
و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به آن دو قورباغه گفتند:
 
«که دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.»
 
 
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند
 
که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر مدام می‌گفتند
 
که دست از تلاش بردارند چون نمی‌توانند از گودال خارج شوند
 
و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته‌های
 
دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
 
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌کرد.
 
هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند که تلاش بیشتر فایده‌ای ندارد
 
او مصمم‌تر می‌شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
 
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرف‌های ما را نمی‌شنیدی؟»
 
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان آمونده ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
داستانک...
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 3:8 | بازدید : 457 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت

 
همیشه به غلام خود می‌گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور
 
پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن،
 
آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود.
 
هر چه غلام او را از این کار بر حذر می‌داشت مرد توجه نمی‌کرد
 
تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد
 
تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد.
 
ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود
 
و مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس جان،
 
خیک‌ها را یکی یکی به دریا می‌انداخت.
 
در این حال غلام گفت: «ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی.»


 

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوته , داستان آمونده ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
کاهی...
دو شنبه 8 مهر 1392 ساعت 17:38 | بازدید : 608 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟


پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است.


پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!


اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:


راست گفتی!

 

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

 

گفت: تو اشتباه می کنی!


زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد


مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

 

 

جبران خلیل جبران

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , سخنی از زبان بزرگان , ,
:: برچسب‌ها: متن , متن زیبا , مترسک , لذت , داستان , داستان کوتاه , داستانک , جبران خلیل جبران , متن زیبا از جبران خلیل جبران , ,
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
حسرت...
دو شنبه 8 مهر 1392 ساعت 17:22 | بازدید : 667 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

حسرت را آن هنگام دیدم که کودکی...

 

به نان نوشته شده در کتابش خیره مانده بود

 

و پس از اندک زمان گذر ثانیه ها به هنگامه ی خواب

 

در آسمان با ستاره ها نانوایی باز کرده بود

 

و به بچه هایی که با حسرتدر صف نان بودند

 

نان هدیه می کرد...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: متن , متن زیبا , متن آموزنده , داستا , داستان کوتاه , داستانک , نان , متن کوتاه , متن کوتاه درباره یحسرت , متن زیبا درباره ی حسرت , حسرت , ,
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
داستانک...
سه شنبه 5 شهريور 1392 ساعت 18:1 | بازدید : 396 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

گفتم: لعنت بر شيطان ...

 

شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت . 
 
پرسيدم:چرا مي خندي؟
 
پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد
 
پرسيدم:مگر چه كرده ام؟
 
گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
 
با تعجب سوال کردم ...
 
.
.
پس چرا زمين مي خورم؟! 
 
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي،
 
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. 
 
پرسيدم:پس تو چه كاره اي؟
 
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي،
 
براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز...
 
 
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان زیبا درباره یانسان , داستان زیبا درباره ی شیطان , داستان زیبا درباره ی نفس انسان , نفس , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
سه شنبه 5 شهريور 1392 ساعت 17:37 | بازدید : 428 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

جغد به خدا گفت : 

آدم هایت من و آوازهایم را دوست ندارند...
 
و خدا گفت : 
 
آوازهای تو بوی دل کندن میدهند 
 
و آدم ها عاشق دل بستن اند..
 
دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ..
 
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !! 
 
و آنکه می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمیبندد ..
 
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست ..
 
اما تو بخوان و همیشه بخوان که 
 
آواز تو "حقیقت" است 
 
و طعم " حقیقت" ...................."بسیار تلخ"
 
 
https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستانک , داستان کوتاه درباره ی خدا , خخدا , خدایا , پروردگار , داستان زیبا درباره ی جغد , جغد , صحبت جغد با خدا , داستان زیبا درباره ی حقیقت , حقیقت تلخ , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تکیه گاه...
چهار شنبه 30 مرداد 1392 ساعت 22:59 | بازدید : 512 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند ،

 

يوسف لبـخندي زد . . .

 

يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي ؟

 

اينجا که جاي خـنده نيـست . . . !

 

يوسـف گفت: روزي در فکر بودم . . .

 

چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند . . .

 

 با اينکه برادران نيرومندي دارم . . . !

 

اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد ،

 

تا بدانم که نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد . . .

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: متن , متن زیبا , متن کوتاه , متن زیبا درباره ی بندگی , تکیه گاه , تکیه به خدا , تکیه بر خدا , داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان حضرت یوسف , حضرت یوسف ,
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستانک...
پنج شنبه 24 مرداد 1392 ساعت 1:16 | بازدید : 508 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

 

وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

 

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

 

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،

 

و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

 

عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

 

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

 

ابلیس در این میان گفت:

 

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی

 

و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد،

 

تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن

 

و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»

 

؛ عابد با خود گفت :

 

« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم»

 

و برگشت.

 

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت.

 

روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.

 

خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:

 

«کجا؟»

 

عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛

 

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

 

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

 

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم.

 

اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

 

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد،

 

که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛

 

ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستانک , داستان زیبا , داتانی زیبا درباره ی خدا , داستانی درباره ی خدا , داستانی زیبا درباره ی شیطان , داستانی درباره ی شیطان , داستانی درباره ی قدرت خدا , داستانی زیبا درباره ی حکمته خدا , داستانی زیبا , خدا , خدایا , ,
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
داستانک...
سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 20:51 | بازدید : 479 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند

 

و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود

 

و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.



جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟!!!

 

زاهد گفت: مال تو کجاست؟



جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.



زاهد گفت: من هم...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان زیبا , داستان زیبا درباره ی خدا , داستان زیبا درباره ی انسان , داستانی زیبا درباره ی سفر , مسافر , مسافر دنیا , ,
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
دو شنبه 27 خرداد 1392 ساعت 13:0 | بازدید : 451 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه،

 

سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

 

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛

 

اما باید گرسنه باشید. لطفا بیایید تو و چیزی بخورید

 

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه

 

... آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

 

غروب، وقتی مرد به خانه آمد،

 

زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

 

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

 

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

 

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

 

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد،

 

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت:

 

این یکی موفقیت و اسم من هم عشق.

 

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

 

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

 

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست.

 

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

 

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم!

 

چرا موفقیت را دعوت نکنیم

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،

 

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم

 

تا خانه را از وجود خود پر کند

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

 

پس برو و عشق را دعوت کن

 

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است،

 

بیاید و مهمان ما شود

 

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت،

 

دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم

 

، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با  همپاسخ دادند:

 

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید،

 

دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق رادعوت کردید،

 

هر کجا او برود، ما هم با او می رویم...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان زیبا درباره ی عشق , عشق , داستان کوتاه درباره ی عشق , ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستانک...
چهار شنبه 22 خرداد 1392 ساعت 9:47 | بازدید : 457 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

سیرت پادشاهسعدی


آورده اند که انوشیروان عادل در شکارگاهی صید کباب کرده بود

 

و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند.

 

گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نشود و دیه خراب نشود.

 

گفتند : این قدر چه خلل کند؟

 

گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است

 

و به مزید هرکس بدین درجه رسیده است.


اگر زباغ رعیت مَلک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ


به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درباره ی ظلم , حکایتی از سعدی , سعدی , داستان انوشروان عادل , داستان زیبا درباره ی عدل , عادل , ظلم , ظالم ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
بال هایت را کجا گذاشتی ؟
دو شنبه 6 خرداد 1392 ساعت 1:43 | بازدید : 500 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


پرنده بر شانه های انسان نشست .

 

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .

 

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

 

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .


انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟


انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .


پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

 

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

 

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

 

که پر زدن از یادشان رفته است .

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

 

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .


پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

 

تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

 

 

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

 

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

 

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .


راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

 

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان زیبا , داستانی بسیار زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه زیبا , داستان درباره ی خدا , داستانی زیبا درباره ی خدا , داستان کوتاه درباره ی خدا , داستان کوتاه زیبا درباره ی خدا , خدا , خدایا , خداوند , پروردگار , داستانی درباره ی انسان , داستانی زیبا , حرف زند خدا با انسان , داستان پرنده , داستان بال , بال هایت را کجا گذاشتی , ,
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
یک شنبه 5 خرداد 1392 ساعت 1:26 | بازدید : 430 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت .

 

نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…

 

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

 

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد.

 

از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید.

 

در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است

 

و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر!

 

براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام

 

و هم اکنون آن را بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست

 

و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ،

 

که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد

 

که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال

 

در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .

 

مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت

 

: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ،

 

ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .

 

اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از
آن شخص

 

حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار!

 

هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم

 

که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده

 

عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد

 



https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی زندگی منصفانه , داستانی درباره ی حج , داستانی درباره ی روزی رسانی خدا , حج , حج واقعی , داستانی بسیار زیبا , داستانی درباره ی پاداش عمل , داستان واقعی , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
شنبه 28 ارديبهشت 1392 ساعت 1:5 | بازدید : 394 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ،

 

ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .


ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ

 

ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .


ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ

 

ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ،

 

ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .


ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:


ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ

 

ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ


ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:


ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ

 

ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .


ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان زیبا , داستان های زیبا , داستان اموزنده , داستانی درباره ی بازتاب عمل , بازتاب عمل , داستانک ,
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نامه اي از طرف خدا:
یک شنبه 22 ارديبهشت 1392 ساعت 17:6 | بازدید : 1173 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي نگاهت مي­كردم،

 

اميدوار بودم كه با من حرف بزني.حتي براي چند كلمه،

 

نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي برايت افتاد

 

از من تشكر كني،اما متوجه شدم كه ...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , متن زیبا , ,
:: برچسب‌ها: خدا , خدایا , عشقانه ای برای خدا , نامه ای از طرف خدا , داستان , داستان زیبا , داستانی زیبا درباره ی خدا , نامه , نامه ای زیبا از طرف خدا , سخنان خدا , سخنان خدا با بندگان , ,
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
شنبه 21 ارديبهشت 1392 ساعت 18:17 | بازدید : 1350 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ،

 

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا

 

حمل می کرد ...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی حضرت سلیمان , مورچه و حضرت سلیمان , داستان کرم , کرم , داستان آموزنده , داستانی آموزنده درباره ی روزی رسانی خدا ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
:: ادامه مطلب ...
فرشته بيكار
چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت 9:49 | بازدید : 908 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد.ديد كه پيش فرشته هاست

 

و به كارهاي آنها نگاه مي­كند.

 

هنگام ورود،دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه ...

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان کوتاه زیبا , داستانی درباره ی فرشته ها , فرشته , داستانی درباره ی خدا , داستانی درباره ی نعمت های خدا , داستانی زیبا درباره ی خدا , داستانی درباره ی شکرگذاری ,
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
:: ادامه مطلب ...
داستانک...
یک شنبه 8 ارديبهشت 1392 ساعت 10:56 | بازدید : 1232 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

 

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم

 

برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه داستانی درباره ی فرشته , داستان درباره ی فرشته ها , داستانی درباره ب کودک , داستان کودکو خدا , داستانی زیبا , داستانی زیبا درباره ی خدا , داستانی درباره ی زمان تولد , داستانی درباره ی بهشت , داستانی درباره ی مادر , مادر , داستانی درباره ی فرشته ای به نام مادر ,
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
:: ادامه مطلب ...
داستان آموزنده “بازتاب بخشش”
یک شنبه 1 ارديبهشت 1392 ساعت 21:46 | بازدید : 403 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

.
.
در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود

 

که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای

 

دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه

 

امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که

 

می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود،

 

در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده… ببین امپراتور چه بذل

 

و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد…» آنگاه شادمانه

 

به رقص و پایکوبی پرداخت.


هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت

 

و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را

 

دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده – به‌جای اینکه چیزی بدهد –

 

رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.


گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت.

 

با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد

 

و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد.

 

او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.


«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه

 

و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد

 

و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد

 

و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند.

 

چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند

 

و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.


شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید

 

و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج،

 

دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود،

 

در آن یافت.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان آموزنده “بازتاب بخشش” , داستان زیبا , داستانی زیبا درباره ی بخشش , داستانی درباره ی بخشش ,
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
داستانک...
شنبه 31 فروردين 1392 ساعت 13:27 | بازدید : 428 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید

 

که مشغول جابجا کردن خاک هایپایین کوه بود.

 

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:


معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی

 

به وصال من خواهی رسید و من بهعشق وصال او می خواهم

 

این کوه را جابجا کنم.


حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

 

این کار راانجام بدهی.


مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

 

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود

 

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کردو گفت:

 

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،

 

پیامبری را به خدمت موری در میآورد...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی حضرت سلیمان , مورجه و حضرت سلیمان , داستان مورچه , داستان عشق یک مورچه , داستان عشق ,
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
“رازهای تصمیمات خدا”
جمعه 23 فروردين 1392 ساعت 13:3 | بازدید : 452 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

شهسواری به دوستش گفت:

 

بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

 

میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد،


وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.


دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….


وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:

 

سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید


شهسوار اولی گفت:می بینی؟

 

بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم

 

.محال است که اطاعت کنم !


دیگری به دستور عمل کرد.

 

وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید،

 

سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده


بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند

 


مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی تصمیمات خدا , داستانی درباره ی حکمت تصمیمات خدا ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستانک...
جمعه 23 فروردين 1392 ساعت 11:51 | بازدید : 426 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

 

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

 

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

 

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

 

او چند سکه داخل کلاه انداخت

 

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

 

ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

 

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

 

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

 

و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید

 

،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:

 

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

 

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

 

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

 

مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در موردزندگی , داستانی درباره تغییر , تغییراستراتژی , راه رسیدن به موفقیت ,
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستانک...
چهار شنبه 21 فروردين 1392 ساعت 15:32 | بازدید : 412 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

 

ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .

 

کنجکاو شد و پرسید ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟

 

جواب داد برای اسارت ادمیزاد .

 

طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان

 

طناب های کلفت هم برای انانی که دیر وسوسه میشوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت

 

وگفت اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند

 

و اعتماد به نفس داشتند پاره کردند و اسارت را نپذیرفتند .

 

مرد گفت طناب من کدام است؟

 

ابلیس گفت اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ... مرد قبول کرد.

 

ابلیس خنده کنان گفت عجب با این ریسمان های پاره هم می شود.

 

انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.....!

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد شیطان , داستانی بسیار زیبا درباره ی شیطان , داستانی درباره ی ابلیس , داستانی زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی انسان های سست ایمان , انسان جاهل , داستانی درباره ی انسان نادان , داستانی زیبا درباره ی انسان های با ایمان , بندگی شیطان , داستانی زیبا درباره ی اسارت شیطان ,
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستانک...
شنبه 17 فروردين 1392 ساعت 10:33 | بازدید : 400 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

 حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى



با چندین بچه قد و نیم قد برد . زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید


شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت :


شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست
و نصف صورتش را

در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى

علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود .

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد

 

برگشت سر کارش با او صحبت کردم 

ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت

 

که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست 

و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد

 

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها 


او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم .


با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند


و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید

 

ما به شدت به آنها نیاز داشتیم .


اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم ...


یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد

 

و از من خواست تا اینها را به شما بدهم 


و ببینم حالتان خوب هست یا نه !؟ همین !


حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود .


در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد


راستى یادم رفت بگویم که

 

دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود !

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان زیبا , داستان های زیبا , داستان اموزنده , ,
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
داستانک...
دو شنبه 12 فروردين 1392 ساعت 1:17 | بازدید : 405 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد

و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!


بعد خطاب به فرعون گفت:

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت:

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟


شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد شیظان , داستانی درباره ی فرعون , ادعای خدایی فرعون , داستانی درباره ی ادعای خدایی فرعون , داستانی بسیار زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی شیطان , داستانی زیبا درباره ی علت سجده نکردن شیطان در برابر انسان , انسان جاهل , داستانی درباره ی انسان نادان ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان واقعی “انسانیت”
یک شنبه 11 فروردين 1392 ساعت 1:25 | بازدید : 516 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )

 

وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش

 

گفتن ۴۰ تومان من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان


رفتیم ساختمان و توی هوای گرم خرداد ماه وسیله ها رو بردیم بالا ،

 

امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون


یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی


صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید


گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه


من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم


تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن


داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم


نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان زیبا , داستانی درمورد زندگی , داستانی در مورد ارزش زندگی , داستان آموزنده , داستان های آموزنده , داستانی درباره ی در کارگر , داستانی زیبا درباره ی بلند طبعی , داستانی زیبا درباره ی بلند نظری ,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟
جمعه 9 فروردين 1392 ساعت 10:31 | بازدید : 657 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید

پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است

یا تربیت خانوادگی شان؟


شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است

ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : ...

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان کوتاه , داستانی درباره ی زندگی , داستانی درباره ی تربیت , داستانی درباره ی اصالت , داستان های زیبا , داستانی آموزنده درباره ی تربیت , داستانی آموزنده درباره ی اصالت , داستان کوتاه , داستانک ,
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
:: ادامه مطلب ...
یکی از بستگان خدا...
چهار شنبه 7 فروردين 1392 ساعت 17:32 | بازدید : 425 | نوشته ‌شده به دست مهسا | ( نظرات )


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.


در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ،

نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

https://instagram.com/mahsano1372?igshid=v2zkmvj5v04

:: موضوعات مرتبط: داستانک , ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان زیبا درمورد خدا , داستانی در مورد خدا , در مورد حکمت خدا , داستانی درباره ی کمک , داستانی درباره ی بندگان خدا , داستان ها ی زیبا درباره ی خدا , داستانی زیبا درباره ی کمک و دستگیری , داستانی درباره ی کمک به مستمندان , داستان بسیار زیبا , عکس ,
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9